تبليغاتX
.

.

سلام. ديروز براي هزارمين بار سريال دايي جان ناپلئون راديدم و سخت احساس دلتنگي كردم. دلم براي مش قاسم نوكر دايي جان سوخت. تصميم گرفتم نامه اي بنويسم. قاسم جان دروغ چرا خدا را شكر كه رفتي و اين بي ناموسي ها را نديدي. من با چشم خودم ديدم تن فروشي غياث آبادي ها را من با چشم خود ديدم كه مرد غياث آبادي همچون زنان كلاه گيس كه هيچ بزك كرده در خيابان قدم ميزند. مش قاسم خوب شد رفتي و نديدي دگر غيرتي در مرد غياث آبادي نمانده . رفتي و نديدي چه بي ناموسي ها كه رخ نداده دروغ چرا من با چشمان خود ابروهاي مرد ايراني را ديدم من با چشمان خود ذلت مرد ايراني را ديدم. دروغ چرا حق داشتيد كار كار اينگيليسا بود. اما والا دروغ چرا هنوز هم از هم ولايتي هايت كساني هستند. اما اي واي بر ديگران نديدي نبودي كه ببيني شايد تو رفتي و با رفتن تو ناموس پرستي هم از ولايت ايران رفت تو رفتي و غيرت نيز رفت مش قاسم كاش بودي و در جنگي عظيم تر از جنگ كازرون و ممسني دلاورانه ميجنگيديم اينبار واقعا كار كار اينگيليساست ....
+ نوشته شده در  84/06/18ساعت   توسط KaVan  | 

و من هرشب به روحم

که از جنس خيال نرم آغوش توست ميسپارم که مرا

درست در ساعت ماه و مهتاب

بيدار کند...

مبادا که شبي

تماشاي آسماني نگاهت را,

زير باران نوازش و بوسه

خواب بمانم...

+ نوشته شده در  84/06/09ساعت   توسط KaVan  | 

تـنـها یــک لبـخند مرا کافــــی بــود

بـــرای پـــرواز....

تنهـــا یک نگـــــاه مــی توانســـت قبـــلــه من باشـــد....

دریـــــغ کردی....

دریـــــــغ........

+ نوشته شده در  84/06/02ساعت   توسط KaVan  |