تبليغاتX
.

.

به یاد از جان گذشتگی فرزندان ایران...

شمشير هاي بي نيام


مردان خشمگين,


زنان بي پناه,


گلهاي پژمرده شده


به دست وحشي باد...


وخاکي مملو از بوي خون شقايق.


شمشيرهاي بي نيام


عاشقي بر چوبه دار


ومسلخي براي غنچه هاي نو شکفته.


دادگاهي براي عشق,


محکومان عاشق,


وزندانهاي سرد غرور


پر از پرستو


پر از قناري...


شمشير هاي بي نيام...


چشمهايي خسته


لبهايي فرسوده


و صدايي که بيرحمانه,


در گلو خاموش ماند.


ترانه اي بي انتها...


شمشيرهاي بي نيام...


جلادي خون خوار


مردمي نا آرام,


مردمي که بي صدا اشک ميريزند...


شمشيرهاي بي نيام...


مردي ازجا برميخيزد,


که تا اوج آسمان,قامتش ميرسد...


صدايش به وسعت رعد است,


بي آنکه بغرد...


و نور چشمانش...


جلادي او را پيش ميخواند.


به جرم عشق


و پيراهني خونين, بر فراز سرش...


ودستاني خونين تر از قلب هم رزمانش...


شمشيرهاي بي نيام,


قلمي از کار افتاده,


حنجره اي خاموش,


کودکي که آهسته اشک ميريزد,


مادري با بغضي فرو خورده...


شمشيرهاي بي نيام,


گردنهايي خسته از طناب دار,


پشتي دردمند از بي رحمي تازيانه,


چشماني مانده به راه,


دستهايي رو به آسمان,


سرابي بي انتها,


کابوسي دردناک,


ازآخرين شب نبرد...


از زخمهاي خون فشان...


شمشيرهاي بي نيام,


مردان خشمگين,


و زنان بي صدا...


پير مردي فرتوت,


از قانون سخن ميراند.


ومردمي که با نام قانون,به اوج ميرسند...


و باروياي عدالت,سرشار ميشوند...


شمشيرهاي بي نيام,


ودست ديگر,


کتابي بي نوشته...


و حکمي بي سرانجام......

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت   توسط KaVan  | 

سرد است...

سرد است!...

و باز هم من همه چیز را از یاد برده ام...

گاهی درختی، سر تعظیم فرود می آورد

در برابر آواز باران...

سرد است!

دستهایت کو؟

چشمهایت کو؟

نیازی نیست...فردا نیز خواهد آمد..!

سرد است!

سوز سرمای نگاه بی قرار من،

یک سراب و یک راه که سرانجامش تویی

سرد است!

کُتی میخواهم از جنس آغوشت...

ویک پرنده که گاه بخندد.

یک درخت...

و آواز باران....

هنوز هم سرد است!......

 

 

+ نوشته شده در  84/09/27ساعت   توسط KaVan  | 

ما هنوز به ساحل نرسیده ایم

و او آن دورها

بر عرشه ناو هواپیما برش پیداست...

دریا....

وظیفه اش را به یاد نمی آورد...

تا در ساحل به دام جنگنده ها بیفتیم،

و ترکشی به قلب اژدهایمان اصابت کند،

تا شکار شویم...

و در یک گوانتانامو دفنمان کنند.....

+ نوشته شده در  84/09/27ساعت   توسط KaVan  | 

این شعر نامی ندارد

حتی تاریخ هم ندارد

تنها سطرهای مورب

می رود که سیاه  شود

شاید....

این شعر را به هیچ کس تقدیم می کنم

آخر,

موسیقی ِ پنهانی در این سطور

نواخته می شود

که تنها من

و تنها من می شنوم

و هیچکس....

اسکیزوفرنی مزمن  من

می خندد

بر منطق روشن فکری ِ کوزه به سرها,

شعر بی نام من بر وزن خاموشی سروده  شده,

شعر بی تاریخ من

پایانی هم ندارد

حتی.

تنها,

شعریست برای هیچکس!...

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت   توسط KaVan  | 

تمــام نقطـه های بی کـسی را روی هم میـچـینم...

 

خطی میشــود

 

عمود بر تمام لحظه هایم.....

+ نوشته شده در  84/09/20ساعت   توسط KaVan  | 

قلـبت را برهنه میخـواهم...

با حاشــیه های مـورب و سیــــاه.

بر پـیراهنـم.

و ملافـه ای سـفیـــد مرهم سوزش دســتانم....

قـلبــت را

بیــشتر از خودش می خواهم......

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت   توسط KaVan  | 

ميان اين همه بن بست,

ناگاه

بزرگراه ها روييدند.

رنگ باخت,

چهره پريده رنگ تر از خورشيد,

زير غبار گلخانه,

سالهاست که از پشت ميله هامان,کوهي نميبينم...

و ماههاست که در تنفس دود زده ام,

آهي نميرويد...

ما را خموده,کنار جدولهاي پا خورده ببين...

و بن بست هاي بي ورودي...

گم ميشود از چرخش نورها `من`...!

و جاذبه بي هويت نيوتن...

صدايي مي آيد!,

صدايي ممتد تر از آه...

چراغ سبز است...

بايد گذر کنم...!

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت   توسط KaVan  | 

 

تــجــلی کــن......

               در ســپیــدی بــــــوم.....

+ نوشته شده در  84/09/17ساعت   توسط KaVan  |