تنها دستانت...
خانه ای ميخواستم
با سقف دستها
وچلچراغ چشمهايت
ويک پنجره،
يک باغچه،
يک بستر،
يک.....
خانه هم نباشد،
تنها دستانت......
خانه ای ميخواستم
با سقف دستها
وچلچراغ چشمهايت
ويک پنجره،
يک باغچه،
يک بستر،
يک.....
خانه هم نباشد،
تنها دستانت......
مشــق میکــنم
مـــرور
و بـــازخوانی...
هــمچــنان نـــامت را مـــردود مـــیشوم...
بـــاز هـــم.......
بــهتر است بنویســم.
هــــر چند تلخی نوشته هایم روحــــم را آزرده...
چندیست دستانم به پوچــی خو گرفتـه اند...
دیگر نمینویسم!
از لحظه ای که تــــو در مــن مرد...
مضحک است
هنوز از تو میگویم!
تـو ، غمگین ترین عشق را هدیه ام دادی
و پیوســته ترین جدایـــی را...
و بازهم از تو مینویسم.....
تا به سحر چشم به ماه دوختن و ستاره شمردن؟
و یا غزل ها را نه یکبار که دهها مرتبه،حافظ وار زمزمه کردن...
نمیدانم تو در شبهای تنهایی و خلوت خویش،چه میکنی و به چه می اندیشی؟؟
من دنیای خود را در نیمه شب یافته ام...
سکوتی ناب،خالی از جنجال و تمناها.....
لحظه هایی که من بر آنان حکمرانی میکنم....
یک ترانه تازه که سراسر لبخندهای جادویی تو را تفسیر میکند،
و یک کتاب تازه تر،چندین و چند ورق که با تو یا بی تو بودن را رقم میزند.
و یک نوای عاشقانه.
صدایی به لطافت باران...
وسرانجام یک قلم که تمام لحظه های ناب به تو اندیشیدن را ثبت میکند...
به انتهای شب نزدیک میشوم...ساعتی دیگر سپیده سر میزند....
چشمانم را فرو میبندم تا که شاهد از دست رفتنش نباشم.
وشاید باز هم تو را در خواب ببینم.
در آخـــر انتظار و اعـــدام ثـانــیه ها،در انتــظار نـیمه شـــب...........
سنگ شده ام.
تازه گی ها مرا دیده ای؟
مادر مرا دید اما نشناخت!
کنارم پر است از نامه های برگشت خورده.
پر از تمبرهای زشت و نامه های بی نشانی...
من هیچ نمیدانستم تو در پس کدام آیینه ای؟
و پستچی روح مرا نفهمید...
او هرگز نامه ها را به دست تو نسپرد...
دیروز پستچی آمد
غم نگاهش،لرزاندم.
فهمیده بود دیوانه ام...
او ، تلخ ترین لبخند دنیا را بروی صورتش ترسیم کرد...
و من نیز خندیدم......