تبليغاتX
.

.

دلواپسی...

میان ابرهای تف دیده،

نگاه توست که فراتر از باران گم میشود...

میان نفس ها و چمن ها...

این رنگها تو را میبلعند،

ونشخوار میکنند،دلواپسیهامان را...

فردا را از سر رسیدت خواهم دزدید!

میان ابرهای تف دیده،

پرسه میزنند هوس های پنهان من.

باران،

که فراموش کرد بارشهای وخیمش را،

چترها را میسوزانیم....

به یاد آخرین سه شنبه.......

و رنگ ها تو را که بلعیدند،

دلواپسیهامان تمام میشود...

میان نفس های تف دیده......

 

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت   توسط KaVan  | 

غریزه

غريزه را در دم خفه كن !

و زيبايي كاشي هاي فيروزه اي را

از ياد ببر ،

دل بسپار به سختي سيمان

و دل فريبي سراميك ها ...

از ياد ببر

هر چه كه زيبايي ست ...

آنچه كه طبيعت به تو آموخت را ببند به پاي قاصدك ها...

چه اهميت دارد

زندگي كن و دل بسپار

به بي حسي پياده رو ها.....

+ نوشته شده در  84/11/16ساعت   توسط KaVan  | 

نماز به تو ای آتش...

 

نمــــاز به تو ای آتــش،

ای روشـن ترین آفریده اهورامـزدا.

افــروخته باش در این خــانه ، پیوســته...

+ نوشته شده در  84/11/02ساعت   توسط KaVan  | 

بیاندیش به لحظه های ناب خاکستری...

..

با لحظه های خاکستری چه ميتوان کرد؟


انتظار برای طلوع دوباره خورشيد


چشم  بر هم نهادن و نديدن


گريستن و شيون  کردن


نشستن و نظاره کردن


يا....

+ نوشته شده در  84/11/01ساعت   توسط KaVan  | 

تلاطم....

گفـتی عرق ریزان روحت مبـارک !

گفتم سپـاس

در دل خـندیدم!

چه میدانـی این تلاطم ها را چه آغازیـسـت؟...

و چـه تـندبادی،

تنها شاهد رقص کلمـات، در آغـوش یک صفحه سـپید ؟...

+ نوشته شده در  84/11/01ساعت   توسط KaVan  |