تبليغاتX
.

.

دریچه...

دیر گاهیست سکوت می سرایم

از کلام تهی شده ام و از خدا....

مادر هر روز غریبه تر میشود

و پدر....!

ای کاش نگاهمان حرمت داشت

یا میتوانستیم....

و ای کاش می نوشتم.

در حصار حیات خانه،

گمگشته در پی راه فرارم...

شاید دریچه ای کوچک و چوبی

به سوی فردا

اما...

باید دوباره سکوت بسرایم...

 

+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط KaVan  | 

پرنده افسوس،فقط پرنده بود...

پرنده گفت: چه بویی ، چه آفتابی ، آه...بهار آمده است.

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...

پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت.

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمی خواند

قرض نداشت

حتی آدمها را نمی شناخت...

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید...

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد...

پرنده ، آه،فقط یک پرنده بود...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت   توسط KaVan  | 

نگاه....

چشم انداز

در بوی تازه ی نعناع غرق است

چه مادرانه به من نگاه می کنی...

وقتی که چشم هايت

به رنگ درختان بعد از پگاه در می آيد.

چنان به قوس و قزح

خيره مشو!

می ترسم خورشيد شوی ،

تابناک و برازنده

اما از من دور....

(بیاد خاطرات)

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت   توسط KaVan  |