
پرنده گفت: چه بویی ، چه آفتابی ، آه...بهار آمده است.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت.
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمی خواند
قرض نداشت
حتی آدمها را نمی شناخت...
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید...
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد...
پرنده ، آه،فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در
85/02/15ساعت   توسط KaVan
|

چشم انداز
در بوی تازه ی نعناع غرق است
چه مادرانه به من نگاه می کنی...
وقتی که چشم هايت
به رنگ درختان بعد از پگاه در می آيد.
چنان به قوس و قزح
خيره مشو!
می ترسم خورشيد شوی ،
تابناک و برازنده
اما از من دور....
(بیاد خاطرات)
+ نوشته شده در
85/02/01ساعت   توسط KaVan
|