روزن...
در گذر لحظه ها
روزني مي جويم،
تنها براي تنفس.
و فرار از اينهمه تعفن.
نگاههاي هرزه و افكار پليد
بيچاره شيطان...
بيچاره ابليس ...
كه رو سپيد گشت ،
ميان اينهمه سياهي.
باز ميبينم
هوسهاي به خون آغشته ،
مرد ره گذر و زن تن فروش...
.
.
.
چقدر سراب؟
چقدر اميد؟
دورنماهايي از خشونت
و همبستري هاي نا فرجام،
مرد لذت ميبرد و
زن…..؟
كودكش هنوز خواب است و
كودكي اش تباه...
پياده رو ها كپك زده اند.
نگاه ها هرزه و
سلام ها بيگانه.
گندآب ست اين جوي ها ...
خداوند كجاست؟
در پس لبخند آن زن
يا كه در كيف پول چرمي مرد؟
يا نگاه منتظر كودك؟
باران باريد
و دريغ كه درختان را ،
سبزي لجن فرا گرفت.
تو رفتي و او نيز.....
ديگر در خيابانها هوس مبادله ميشود.
يادش بخير بوسه هاي دزدي،
كه كنون خريداری ندارد...
چه اهميت است در اسكناس هاي هزار دست گشته
سبزي را تلفين ميكند و
اين صفرها كفاف كدام نياز است؟؟؟
نياز آن زن؟
یا شهوت آن مرد؟
كوچه ها نفرت انگيز است و
نسيم ها .....
اگر حافظ بود آيا
هنوز از گذر آب و
نسيم سحر و خال دوست ،
غزل ميگفت؟
و دراويش را ببين كه
افتخارشان ريش است و
كسب و كارشان كشكول .....
و من…
شاهد معامله پاياپاي و
لبخند خدا....!
.
.
روزني كو؟

