پرنده افسوس،فقط پرنده بود...

پرنده گفت: چه بویی ، چه آفتابی ، آه...بهار آمده است.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت.
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمی خواند
قرض نداشت
حتی آدمها را نمی شناخت...
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید...
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد...
پرنده ، آه،فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد