دریچه...
دیر گاهیست سکوت می سرایم
از کلام تهی شده ام و از خدا....
مادر هر روز غریبه تر میشود
و پدر....!
ای کاش نگاهمان حرمت داشت
یا میتوانستیم....
و ای کاش می نوشتم.
در حصار حیات خانه،
گمگشته در پی راه فرارم...
شاید دریچه ای کوچک و چوبی
به سوی فردا
اما...
باید دوباره سکوت بسرایم...

