تبليغاتX
. - دریچه...

.

دریچه...

دیر گاهیست سکوت می سرایم

از کلام تهی شده ام و از خدا....

مادر هر روز غریبه تر میشود

و پدر....!

ای کاش نگاهمان حرمت داشت

یا میتوانستیم....

و ای کاش می نوشتم.

در حصار حیات خانه،

گمگشته در پی راه فرارم...

شاید دریچه ای کوچک و چوبی

به سوی فردا

اما...

باید دوباره سکوت بسرایم...

 

+ نوشته شده در  85/02/20ساعت   توسط KaVan  |